|
كاترين پاندر نوشته است سلام به همه ي عزيزاني كه اين چند وقت با نظراتشان خوش حالم كردند بي دليل به روز مي كنم براي ...خودم با يك سپيد و يك ترانه نفس مي كشم هنوز... امروز فرداي ديروز است تيتر هاي شهر هر روز بزرگ تر ميشوند و يكي از ان توست ترسهاي مبهم. سايه هاي درشت كه ريز ميشوند اندامشان و تر حم نگاه ها روي تو سايه انداخته رهگذران كه پوچي قدم هايشان روي علفها هرز ميرود و نگاه هايي كه روي دستانش نيم خيز و باز سياهي شب رهگذران كه دود تف مي كنند به ماه و منتظر سرفه هايش نميمانند من دنبال خودم روي پل هاي بي عابر قدم ميزنم. هنوز عقربه ها روي هم نيفتادند و قدم هايت روي اسفالت سقوط ترك برميدارد استخوان هايت فردا به فروش رسيد جسدي روي هواي اين شهر قدم ميزند... و اما ترانه... گناهه من چي بود اخه واسه چشمات قسم خوردن؟ اسفند87 + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 10:59 توسط نیلوفر نصرتی |
هر چه قدر میخواهی زیر باران قدم بزن اینجا چتر ها ههمه وارونه اند... کودکی من زیر پایتان/عکسی سیاه و سفید کمی گرسنه بود روی پل های قدیمی شهر/مردی قدم می زند با چکمه های کبود تو حرفهایش/طعم لذت می دهد بوی خون روی اسفالت قدم می زند عکس من زیر پاهای تو زیر پوتین های لجنی ات عکس من هنوز زیر پاهایت/دارد از ترس له می شود ترس از حس بودن سایه روی سرم سرد میشود خیره میشود اشک هایم/روی سیاهی قاب عکسی عکس هایی که هنوز می خندند به موهای سیاه بدبختی/می جود خودم را دندان روی پلک های بی مادر مادرم بچه بود که مرد/سیب ارزو هایش پوسید دست کودکی اش روی درخت/پدرم رفت و دست مادر را چید روی پل های شهر هنوز/عابری قدم م یزند بوی پوتین های کبود/روی خاطرات کودکی ام عکس هایم همه پوسیدند/لای درز دیوار گم شد مادری دست هایش ورم می کرد/پدرم عاشق تفنگ شد و مرد بیست سالی از پل گذشت من عابری هستم /روی پل های شهر هنوز قدم می زند با من/جای دو پوتین کبود.... + نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387 10:6 توسط نیلوفر نصرتی |
سلام و عذرخواهی بابت تمام روزهای نبودنم گاهی نیلوفر های مرداب افسرده میشوند و نیاز به بودن دارند... پس انتظار برای تنهایی گلی در مرداب خیلی کم است منتظر هستم تا تنهایی ام را با شما شریک کنم شهریور ۸۷ نیلوفر مرداب من پارچه ای خاک خورده وصله به دیوارهای سیاه چال عاشق میشوم به تو پنجرهای که شب باز میشوی و روز به قاب عکسی خیره بادهایی که مرا لمس میکنند و بغض نگاهم شیشه هایت را هنوز خیره ماندی روی تک عکس طاقچه شیشه هایت تاب شکستن ندارد شب را بالا می اوری از پشت شیشه هایت پیداست شب روی ماه نیم خیز میشود وماه عقب می رود هاله ای شب را فرا گرفت و ترس تو را قاب عکسی که جان میگیرد و باز میکند شیشه هایت را و سکون نگاهت به قاب که راه میرود و میگذرد از تو دخترک روی شب پرسه میزند و غرور نگاهت خرد میشود میشکنی و من پیر تر از انم که هر روز برایت کنار بروم.... + نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 15:12 توسط نیلوفر نصرتی |
درد دارد اسمان
بی پروا ضجه میزند باور داری که اسمان زن است؟ چه جدایی شومی میایستم زمان روی دست من میچرخد بس کن زمین تو که به اسمان نمیرسی میخواهی ساعت باز بماند از چرخش؟ به عقربه ها هم رحم نداری؟ سخت به دنبال هم برای بوسیدن ۱ ثانیه کافیست عقده هایت را روی من خالی کن نه عقربه ها جدایمان کردی بس کن زمین بس کن زمین... + نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 9:9 توسط نیلوفر نصرتی |
|
| ||||||